هرجاهیچ جا همه جا یک جا

خرید بک لینک
آمده ام تا در زمین گرم نگاهت مرا سنگسار کنی ...

بابت تجاوز به انتظار رسیدنت...

هرجاهیچ جا همه جا یک جا...

ما را در سایت هرجاهیچ جا همه جا یک جا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: موجودی به نام من بازدید: 66 تاريخ: پنجشنبه 12 بهمن 1391 ساعت: 18:25

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است
بگذار تا برایت از درد جان بگویم

دردی که هست پنهان آن را عیان بگویم.

بگذار تا بگویم محبوب من تو هستی

چون با تو هستم اینجا عاقل شوم چو مستی

از دوست عزیزم حسین حمزه ایی ...

هرجاهیچ جا همه جا یک جا...

ما را در سایت هرجاهیچ جا همه جا یک جا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: موجودی به نام من بازدید: 74 تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1391 ساعت: 14:15

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.
آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.
در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند
مگر یک چیز : یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد

در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.
در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.
پس از او خواست تا در جعبه را باز کند.
وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود، فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟ پس اینها ازکجا آمده؟
در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام هرجاهیچ جا همه جا یک جا...

ما را در سایت هرجاهیچ جا همه جا یک جا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: موجودی به نام من بازدید: 73 تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1391 ساعت: 18:5

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است
روزه ایی گرفتم بخاطر عشقم ٬ روزه ی بوسه و روزه ی عشقبازی ٬روزه ی عقیم بودن ٬و روزه ی هرچه که از آن بیزارس و ناراحتش می کند٬ وقت افطارش شاید وقت مرگ من است که شاید بر جسم سردم بوسه زند و در آغوش کشد تن بی روح مرا و آنگاه که گریه فرزندی نشنود از مرگ پدرش .من بخاطرش می گذرم از هرچه که بخواهد و بر خود حرام می کنم حلالترین حلال خدا را . . .

همه مهمانید در این افطاری ....

اوقات شرعی افطار شاید لحظه ی تب دار فردا باشد.... اگه فردا آمدید خبری نبود این پست را دوباره بخوان .

هرجاهیچ جا همه جا یک جا...

ما را در سایت هرجاهیچ جا همه جا یک جا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: موجودی به نام من بازدید: 222 تاريخ: يکشنبه 20 فروردين 1391 ساعت: 20:3

قاصدک مسافر گلزاری بود که گل مریم آن گلزار فرایش خوانده بود. به گل مریم که رسید زبانش یند آمد.زیبایی همیشگی مریم و بوی خوشی که در فضا به مشام می رسید قاصدک را از خود بی خود کرده بود. گل مریم که می دانست قاصدک از راه دوری فقط برای دیدن او آمده است خود را جمع و جور کردو گفت: قاصدک سفرت چگونه بود؟ قاصدک محو تماشای مریم شده بود و چیزی نمی گفت. دوباره پرسیدقاصدک! در سفر خطری تو را تهدید نکرد؟ اصلا برای چی اومدی؟باز هم قاصدک ساکت ماند. دلش نمی آمد از خطرهایی که برایش پیش آمده بود برای مریم بگوید و او رانگران کند. گل مریم با اخم ادامه داد: حتما راحت سفر کردی! اما هیچ به ذهنت رسیده که از خودت بپرسی به من چی گذشته؟ می دونم که هیچی نمیدونی. توی این مدتی که رفتی سفر من کلیچشم انتظارت بودم. چه شبهایی کهنخوابیدم. اما می دونم که تو هر شب راحت می خوابیدی و حتییک روز هم به من فکر نمی کردی! بهاین که مریم بدون تو نابود میشه... بغض گلوی قاصدک رو فشار داد.اما مریم در حالیکه پشتش به قاصدک بود بی توجه ادامه داد: آره تو از اول هم عاشق من نبودی! فقط حرفشو می زدی. فقط این من بودم که عاشق تو بودم می دونم! تو همیشه منو به خاطر خودت می خواستی نه به خاطر من! حتی برای تو مهم نبود من از دوری تو چه حالی پیدا کردم! می دونی چرا؟ چون همیشه من عاشق تر بودم و می گفتم. اگه تو هم عاشق بودی می گفتی. اما چون هیچ وقت حرفی نزدی پس نمیتونی عاشق باشی...اشک در چشمان قاصدک جاری شد. اما دستش را روی دهانش گرفت تا مریم صدای هق هقش را نشنود.خوب شد که فهمیدم ادعای عاشقی تو دروغ و پوچه! من چه قدر ساده بودم که وقتی می گفتی جونت رو برام فدا می کنی باور می کردم. آه! مریم ساده و بیچاره...این بار قاصدک تمام دستانش را روی دهانش گذاشت. اما با هر قطره اشک یکی از دستان قاصدک پر پر میشد و بروی زمین می ریخت. در همین حال چشمان گریان قاصدک که به زحمت باز می شد پسرکی را درپشت گل مریم دید که به سمت او می آید.پسرک با خیال چیدن گل مریم به آنها نزدیک میشد. مریم بی خبر از اتفاقی که در حال وقوع بود همچنان قاصدک را به خاطر سفرش سرزنش می کرد. نگرانی تمام وجود قاصدک را فرا گرفته بود. گامهای پسرک هر لحظه نزدیک و نزدیکتر می شد. ناگهان فکری به ذهن قاصدک رسید..سراسیمه از روی گل مریم به هوا جهشی کرد و خود را روی نوک بینی پسرک انداخت. پسرک که خیال کردزنبوری روی بینی اش نشسته به سرعت ضربه ای بروی قاصدک وارد آورد و قاصدک را به دو نیم کردو از ترس از همان مسیری که آمده بود برگشت. گل مریم که پریدن قاصدک را احساس کرد بی خبر از اتفاقی که در نزدیکی او افتاده بود این بار با چشمان گریان فریاد زد:آره!برو قاصدک! تو هیچ وقت نخواستی به حرفهای من گوش کنی. تو هیچ وقت نفهمیدی عشق یعنی چی! تا زنده ام نمی بخشمت قاصدک!هیچ وقت هیچ وقت.... آرزو می کنم یه روز خوش نداشته باشی و هر روز بد بیاری. صدامو میشنوی قاصدک؟؟؟... قاصدک در حالیکه بروی گلبرگهای گل شقایق افتاده بود و نفسهای آخرش را می کشیدبا صدای ضعیفی که فقط گل شقایق می شنید جواب داد: فروغ این گلزار! مریم من! مواظب خودت باش...شقایق که گلبرگ هایش با خون دل قاصدک گلی شده بود قاصدک را در آغوش خود کشید و گفت:از این پس عشق را به همه دنیا خواهم آموخت همان طور که تو به من آموختی قاصدک عاشق.... هرجاهیچ جا همه جا یک جا...

ما را در سایت هرجاهیچ جا همه جا یک جا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: موجودی به نام من بازدید: 58 تاريخ: چهارشنبه 9 فروردين 1391 ساعت: 17:45

خدایا چطور می خوای مصون بداری عقیده ام رو در مقابل عقده ام ؟ وقتی عقیده ام شده است پول و عقده ام پول است ؟

خدایا چطور می خواهی به من یاد بدهی راه راست رفتن را ؟ در صورتی که نفس کشیدنم هم نیازمند پول است و چه برسد صراط مستقیمت را رفتن ؟

چطور سیر کنم روحم را وقتی که جانم گرسنه است ؟ وقتی روانم تشنه است ؟

زنده ماندم و حیاتم یک خرجی و مردنم خرجی دگر می گذارد !!!

از اسلام سیر شده ام !! ای کاش دین دیروز را داشتم با تنی معلول تا که امروز تنی سالم ولی دینی معلول دارم !

جیب بخشش و خیراتم را عقده های نداشته ام دوخته اند . جشن نیکوکاری و عاطفه ها شده است طنز این روزهای من !

امروز ارزش پول اینقدر زیاده خدایا که باهش میشه انسانیت خرید ، باهش میشه احترام خرید ، شرف و اصالت ، دین و مذهب ، و هرچی که خلق کردی خدایا میشه خرید ، نمی گم که بعضیا خدا هم می خرن ! امروز قرآنت در حد یک مسابقه ارزش داره ، عین مسابقه شنا ویا توی قبرستون واسه مرده هامون خونده میشه تا تنشون رو توی گور بلرزونیم با آیاتی که واسشون نازل کردیو و اخطار دادی و عمل نکردن و حالا میشنون و هی فشارو قبر رو بیشتر می کنیم با هر ضالین گفتنمون !

خدایا پول نمی خوام ،فقط بهم اینقد شعور بده تا درست شکرگذارت باشم ! اگه بی عقده به دنیا اومدم اما وقتی میام پیشت اینقد عقده واست سوغات میارم که انسانی دیگه نبینی بلکه یک روح پر عقده ببینی !

دلم از همه چی گرفته آخه ، کم آوردم خدا ، ظرفیتم اینقد نیست ،دلم اینقد گنده نیست ، صبرم صبر ایوب نیست خدایا ...

اه خسه شدم از دست خودم تا میام یک حرفی بزنم یک ساعت گریه می کنم بابت حرفام ! یا اینکه ته حرفام قلبم می گیره !


هرجاهیچ جا همه جا یک جا...

ما را در سایت هرجاهیچ جا همه جا یک جا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: موجودی به نام من بازدید: 80 تاريخ: سه شنبه 8 فروردين 1391 ساعت: 2:30

همیشه یک مثلث نامساوی می مونم !


| Z1+Z2| < |Z1|+|Z2|



هرجاهیچ جا همه جا یک جا...

ما را در سایت هرجاهیچ جا همه جا یک جا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: موجودی به نام من بازدید: 54 تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1391 ساعت: 18:56

ترانه هایی که سرودیم با مداد مشکی شمشیرنشان
جایشان را به ریتم های تلیک تلیک دکمه ها داده اند .
عشق و نگاه را که دیروز از دختر همسایه میدیدم
امروز طور دیگری یافتیم .
به بزرگی اندام زیر و زیبایی رو
به دلنشینی تق تق کفشها و به باربی متمدن
به کافه بازها به سیاسیون به کلاب باز ها
به همجنس ها به خودی ها و ای وای چشمهای بی حیا
و چه ساده سادگی را باختیم به قیمتی مبهم ....
خود را آواره ی تقدیر کردیم و گفتیم چنین است رسم روزگار
تا فراموش کنیم عشق های همسایگی و عشق های ماندگار
عشق های کودکی و هم محله ای و احترام اموزگار
و چه تنها شدن همسایه ها و تنها تر کودکان دیروز و امروز
و چه مظلوم دختران امروز که دستشان در پوست گردوست
و گردنشان زیر تیزی چاقوی هوسمان
آزادی را فروختیم به یک خیسی به یک قطره که بیرون جهت از خویش ؟
کاش میماندی دختر همسایه تا ک عشق تو مرا آزاد می کرد
کاش همسایه ها همسایه می ماندند
تا که مستعمر طاق همسایه را نمی دزید .
حال که ویرانه ایم .... ویرانه تر نشیم.
حال که جنس و ناجنس یکیست
از دید حیوان ها متجاوز نشیم .
عشق را در بازی با کلمات باختیم
از عشق حرف دهن پرکنی ساختیم
تا که پای معرفت باز شد
رنگ از رخسار خویش باختیم
روزها را با می ساقی شب کردیم
چنان عادت شد برایمان مستی
که با نیت خمره ی ساقی شکستیم.
چه ها کردیم که محراب را به ذلت کشیدیم؟
عبا و چادر و امت علی را به مسلخ کشیدیم ؟
شدیم گوش مخملی عبادارن هفت رنگ
که هر رنگش دارد ترفند و نیرنگ
کدام رنگ را زدند بر جان این فقه ؟
که نیست نشانی از عالم غیب ؟
-------------------
دیگه نمیتونم ادامه بدم چون قلبم درد گرفته....

هرجاهیچ جا همه جا یک جا...

ما را در سایت هرجاهیچ جا همه جا یک جا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: موجودی به نام من بازدید: 42 تاريخ: شنبه 5 فروردين 1391 ساعت: 13:7

صفحه بندی